تبلیغات
گامی در آموزش - داستان کوتاه از گلستان سعدی
پسرای نازنینم، داستانی کوتاه از گلستان سعدی براتون انتخاب شده. لطفا بخونید و نتیجه ای که از داستان می گیرید را برام بنویسید.

با گروهى از بزرگان در كشتى نشسته بودم . كشتى كوچكى پشت سر ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. یكى از بزرگان به كشتیبان گفت : «این دو نفر را از غرق نجات بده كه اگر چنین كنى ، براى هر كدام پنجاه دینار به تو مى دهم . »
كشتیبان خود را به آب افكند و شناكنان به سراغ آن ها رفت و یكى از آن ها را نجات داد، ولى دیگرى غرق و هلاك شد.
به كشتیبان گفتم : لابد عمر او به سر آمده بود و باقیمانده اى نداشت ، از این رو این یكى نجات یافت و آن دیگر به خاطر تاخیر دستیابى تو به او، هلاك گردید.
كشتیبان خندید و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نیست ، ولى علت دیگرى نیز داشت و آن اینكه : میل خاطرم به نجات این یكى بیشتر از آن هلاك شده بود، زیرا سالها قبل ، روزى در بیابان مانده بودم ، این شخص سر رسید.

  مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانید.

 ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازیانه اى خورده بودم .
گفتم :صدق الله ، خدا راست فرمود كه :
«من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها 
كسى كه كار شایسته اى انجام دهد، سودش براى خود او است . و هر كس ‍ بدى كند به خویشتن بدى كرده است»
تا توانى درون كس متراش         کاندر این راه خارها باشد        
کار درویش مستمند بَرار             که تو را نیز کارها باشد
 


تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : نساء قاسمی | نظرات

  • paper | فـــایل زون | ســـه صفر هشتاد
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • پارس تولز ابزار وب